لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

در قوری واوفه

سلام طلا گلکم امروز اومدم از شیرین کاریهات بگم شما تو خونه وقتی میخوایم چای بخوریم حسابی بلا میشی برا همین از در قوری ترسوندمت البته ترس که نه دلم نمیاد ولی خوب حساب میبری ازش دیگه به چیزی دست نمیزنی ومیگی اوفه بعضی وقتا میزارمش جلوی در اتاقت که تو بالکن و حموم نیای تا من لباسهات رو رو بند بندازم حالا اصل ماجرا چند شب  پیش رفتیم خونه بابا جونی اینا تو هم شیطونیت گل کرده بود ومیخواستی کتابهای دایی رضا رو بهم بریزی خلاصه یک دفعه دیدم یک چیزی مثل در قوری پیدا کردی گذاشتی جلو در اتاق به همه میگی اوفه یعنی هیچ کس نیاد یک همچین دختر خلاق وباهوشی   دارم من  عسل 
17 تير 1393

اینم موش موشی خونگی ما

امروز مامانی شما رو گریم کرد شما شدی عین موشی مهلقا خاله ستاره مامانم شد یک گربه ناقلا که تو رو خوردت بلا اینجا موش کوچولو پنیر دیده بود اینجا داشتی از دست پیشی فرار میکردی قربون اون چال لپ موشم برم اینجا موش کوچولو تو دام خانوم پیشی ولی خودمونیم عجب موش خوشکل و زرنگی هستی دلم نمیاد بخورمت   اینجا اخر بازی موش کوچولو میخواد صورتش بشوره برای همین اخمو وناراحت   ...
14 تير 1393

وقتی بره کوچولو پشمهاشو چید

سلام عسل طلای مامان الان چند روزی بود که میخواستیم با باباجون موهای شما رو چکل یا همون کچل کنیم تا اینکه بالاخره بع از یک ابراز علاقه در ست که مامانی از شما به عمل اومد شما راضی شدی البته یک کمی گریه کردی اما می ارزید چون موهات مقاوم میشه خوشکل بعدم سرت تو گرما کمتر عرق میکه  یک کمی از موهات رو هم برای یادگاری برات نگه داشتم اخه تو بره کوچولوی مایی دیگه نانازی اینم ابراز علاقه بعد از کچلی اینجا هم از خوشحلی میرقصیدی با شیشه محبوبت کوکاکولا بهت میگفتم موهات کو میری جلو اینه میگی کو این میز گذاشته بودم مثلا شما نری طرف اینه شما هم حسابی از خجالتش در اومدی البته اینجا هنوز موهای مخملی نازت رو سرت بود ...
7 تير 1393

پارک اب واتش

امروز با بابا جونی اینا رفتیم خونه خان جون حسابی خوش گذروندی ویک عروسک خوشکل کادو گرفتی بعد هم رفتیم پارک اب و اتش اینم قسمتی از بلا و شیطونی شما جیگر طلا اینم عروسک خوشملت از خودت جدا نمیکردی همش میگفتی صدا رو روشن کن یک شعر قشنگ در مورد بهار میخونه بازم اومد بهار شاد وخندون با سوسن باسنبل با ریحون اینجا همایش بود بمب شادی زدن همه بچه ها باخوشحالی باهاشون بازی میکردن شما هم موقعیت مناسب دید خیلی عسلی ها نانازی اینجا داشتی با مامان جونی ذوق میکردی ناز گلکم اینجا باباجونی بغلت کرد که بریم اون طرف تر پارک نشونت بده اینم دوتا عکس دسته جمعی خوشمل این عکسا رو خیلی دوست دارم این کشتی هم قرار بود رستو...
6 تير 1393

موش کوچولو سیب زمینی میخواد

امروز داشتم تو اشپز خونه سیب زمینی سرخ میکردم که دیدم یک دست کوچولو از پشت کابینت معلومه بله بهار خانوم منتظر بود سیب زمینی بذارم تو دستش اما سیب زمینی ها تازه رفته بودن تو ماهی تابه برا همین بوس گذاشتم تو دستش اونم با تعجب نگاه کرد اینم عکسش       ...
4 تير 1393

شاهزاده ای با اسب سپید

سلام امروز یک تیر 1393 و ماوارد دهمین سال از زندگی مشترکمان شدیم و منو دختریم تصمیم گرفتیم باباجون سولپرایز کنیم برای همین لباسای نانای پوشیدیم فشفشف وشمع رو اماده کردیم وبابا هم با یک کیک خوشکل خوشمزه مارو هیجان زده کرد البته کادو که برای مامانی خریده بود البته باباجونی به ما تلفن کرد ومابعدش رفتیم خونه باباجونی اونجا هم یک جشن کوچولو دور همی داشتیم وخاله جونی برای بهار خانو این لباس خوشملو خریده بود بهار خانوم هم تا میتونست شیرینی نوش جان کرد گوشت شه به رونش اخ نوشه جونش اینم عکسا اینم ده سال پیش این موقع اینم کیک جون خوشمزه که بابا خریده بود تا از بیرون اومد بهار خانوم رفت تو بغلش وایشون هم به ما ابراز عشق ومحبت کردن ...
1 تير 1393